= ِDONADON (Farhadgooran...)

قصه ها
-----------
دو رمان و دو مجموعه قصه داری و دست و پای ات در گٍل مجوز است.چند تایی از این قصه ها را این جا و آن جا منتشر کرده ای و حالا... شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل. این ها چند قصه از میان چهل و چهار قصه ای است که از سال شصت و هشت تا هشتاد و شش نوشته ام
نگاه کن به صفحه کلید
-----------
hyperfiction
-----------
کلمه ی عبور
-----------
تاریکخوانه ی ماریا مینورسکی
-----------
antalya in progress
-----------
نگاهی به تاریکخوانه
-----------
همسایه گی ها
احمد پوری
کارگاه داستان جغد
احمد شاملو
سایت عروض
به ختیار عه لی
صحنه ها
هوشیار انصاری فر
طرح سوم / معماری
دوات
نه عادلانه نه زیبا بود جهان
علیرضا سیف الدینی
علیرضا بهنام
اسطوره نوین...سهند
راوی های مجازی
آستاره
مریم رییس دانا
ساعات عظمی
مادام ادواردا
شهر قصه
لیلا صادقی
سهراب رحیمی
شب های گراماتا
شادی آذری
قابیل
مرتضی پورحاجی
هنوز اندکی شب است
محمد آذرم
میان گستره
آذر کیانی
آذرستان
صادق هدایت
سیبستان
سطر هشتم
شاپور بهیان
عباس معروفی
امیر حسین یزدان بد
محمد ایزدی
دومینو
بلوک سوم
عدو با دکمه های باز
-----------
دیگر نوشته ها
-----------
سرخه لیژه
-----------
بازخوانی رمان زندگی نو ، اثر اورهان پاموک
-----------
هزار سطح روایت / نقد کتیبه خوان ویرانی
-----------
امر نمایش ناپذیر
-----------
غول صد چشم نوشتن / درباره ی خنده در تاریکی
-----------
خوانش رمان صید قزل آلا در آمریکا از منظر ابرمتن
-----------
زرده ؛ بمباران حافظه تاریخی
-----------

«پايان» كتاب يا «مرگ» آن؟ لينک به اين پيام
 

 

«بر سر گوري نبشته بودند. عمر اين يك ساعت بود. از آن ما از عمر نيز آن يك ساعت بود كه به محضر مولانا رسيديم» [مقالات شمس تبريزي]

 در اين هفت ماهي كه از فرستادن رمان «نفس تنگي» به اداره مجوز وزارت ارشاد مي‌گذرد، هر وقت به ياد وضعيت نشر در ايران افتاده‌ام، اين جملات شمس تبريزي به ذهنم خطور كرده است. به راستي از آن نويسنده ايراني از نوشتن چند ساعت است؟ چند روز و چند سال؟

 

براي آنكه رمان «نفس‌تنگي» به سرانجام رسد چهار سال آزگار شب را با شادماني و هول و هراس نوشتنش به صبح رسانده‌ام كه روزهايم نيز به صورتي ديگر از راه نوشتن به امرار معاش گذشته است. چهار سال پيش رفته بودم به روستاي زرده كه در تيرماه سال 1367 بمباران شيميايي شد. سردار قادسيه تعدادي ديگر از بمب‌هاي شيميايي هولناك خود را ... بر سر مردمان درمانده اين روستاي باستاني ريخته بود. كودكي ديدم دو ساله (به تعبير شمس يك روزه) كه كپسول اكسيژن را همچون اسباب‌بازي آويخته بودند به گردنش، او بيماري را از مادر مصدوم شيميايي‌اش به ارث برده بود. ايستاده بود زيرا يكي از آن درخت‌هاي بلوط خسته و خميده بر جاده خاكي ريجاب – زرده و نگاه مي‌كرد به جايي دور، خيلي دورتر از تصور توريستي آنها كه همه واقعيت را در گرفتن چند عكس زشت و زيبا خلاصه مي‌كنند.

اين بود كه رفتم به سمت نوشتن فاجعه و روايت درون و برون آن.

حالا هفت ماه است كه اين رمان در تعليق است. نمي‌دانم سرانجام مجوز مي‌گيرد يا نمي‌گيرد و اگر نمي‌گيرد چرا نمي‌گيرد؟ امروز ديگر از سردار قادسيه و بمب‌هاي شيميايي‌اش نشاني نمانده است. كار نويسنده اين است كه نگذارد نشانه‌ها ناپديد شوند؛ ادبيات عليه فراموشي شكل مي‌گيرد و آينده را معطوف به گذشته مي‌كند. حدود دودهه پيش رابرت كوور، نويسنده و نظريه‌پرداز نوآور مقاله‌اي نوشت با عنوان «پايان كتاب» كه در مجله «نيويورك تايمز» منتشر شد. استدلال او اين بود كه در عصر فراگير شدن اينترنت و كشف دنياي‌ مجازي، رابطه ساختار خطي كتاب با نوشتن گسسته مي‌شود و فضاي پيچيده، غيرخطي و نامتوالي ابرمتن (Hypertext)، تاريخ نوشتن را به صورت ديگر درمي‌آورد. در مقاله كوور، روش‌شناسي نوشتن در عصر رايانه‌ها، كاويده شده، اما ظاهرا جهان نويسنده ايراني و مقوله كتاب در اينجا به صورتي متفاوت و البته طنزآميز رقم خورده و محدوديت نشر موجب شده كه نه با «پايان» كتاب كه با «مرگ» آن روبه‌رو شويم. گفته مي‌شود كه در سال 1386 فقط 25عنوان رمان و مجموعه داستان قابل توجه اجازه انتشار گرفته كه در قياس با آمار سال 1383 حداقل نشانگر كاهش 90درصدي است. اين رنجي است كه ادبيات خلاقه مي‌بيند و از درون و بيرون دچار فرسودگي و زوال مي‌شود. در اين وضعيت بسياري از نويسندگان به ناگزير آثار خود را روي تارنماي جهاني (وب) مي‌گذارند كه البته مزيت‌ها و معايب خود را دارد؛ خوانندگان جدي رمان و داستان به گواهي شمارگان كتاب‌هاي جدي فراتر از عدد عجيب و غريب 5هزار نفر (جمعيت كشور 70ميليون نفر است) نيستند و اما خوانندگان جدي ادبيات اينترنتي با توجه به اينكه حدود 15ميليون نفر كاربر اينترنتي داريم، از شمار دو چشم بسيارند كه اميدوارم از شمار خرد نيز هزاران بيش باشند. چنين است كه تحديد و تهديد كتاب، با وجود اينترنت، ديگر چندان تاثيري در فرآيند نشر آن ندارد، اما حوزه مخاطب را بحران‌زده مي‌كند آن نيز لاجرم زودگذر است و نامتعين. حال اين پرسش مطرح مي‌شود كه چرا كتاب با موضوعيت ادبيات اين چنين در هفت خان مجوز اسير شده و رستم دستان نيز توان رهايي آن را ندارد، چنان كه حتي نامه اخير اتحاديه ناشران نيز بي‌اثر و معلق مانده است؟

اين مقال را با كلام شمس تبريزي آغاز كردم و به سخن چون دُر او پايان مي‌دهم كه گفته است: «سخن از براي غير است، اگر از براي غير نيست سخن را چه حاصل؟».

              مرتبط : زرده؛ بمباران حافظه ی تاریخی

      

 

 

 

 

فرهاد گوران ۳۱ فروردين ۱۳۸۷  ساعت ۱۰:۲۹
بر مزار صادق هدایت لينک به اين پيام
 

 

 

                

                                                          ساموآ (فرانسه)، 1307

 

 

می گویند امروز، روز خودکشی صادق هدایت است  در پاریس؛ سرزمین ِ نروال و ریلکه  و ادگار آلن پو و ونگوگ و سزان. در این چند ماه اخیر بار دیگر برگشته ام به هدایت و هر آنچه درباره ی او نوشته اند. کتاب  آشنایی با صادق هدایت م فرزانه دوباره غرقم کرد. بر مزار هدایت نوشته ی کم نظیر یوسف اسحاق پور هم از آن دست کتاب هاست که حتما باید متفکر تمام عیار باشی تا چنین بنویسی. نام یوسف در کتاب روز ها در راه  نوشته ی درخشان شاهرخ مسکوب طنین عجیب و رازآمیزی دارد. یوسف امروز آمد ... رفت ... گاه فقط چند کلمه میان مسکوب و او رد و بدل می شود که مصداق  انگشت نمک ، خروار نمک است.

 

" در سراسر دنیای شرق،عرفان و استبداد اغلب دو روی یک سکه بوده اند. دو چراغ برای روشن کردن یک زندگی واحد، یکی روزانه و دیگری شبانه، زیرا اگر هر کس در برابر تن واحدی که زمام قدرت در دست اوست هیچ است، در عوض ،همگان حتی آن قدر قدرت بر مسند نشسته، در برابر ذاتی که گستره ی توانایی اش در معیار و مقیاسی نمی گنجد به یکسان خاکسار هستند. از آن جا که هیچ کس چیزی نیست، یا امکانی برای هستی ورای عالم فانی – حتی به صورت دیدار قهرمانانه با ناممکن، به صورت دل به دریا زدن در پهنه ی رویارویی و ایثار، که در دنیای غرب آزادی تراژدی را به بار آورد – وجود ندارد، عرفان شرقی ،در حکم راهی عروجی است به عنوان یگانه امکان برکندن از حیاتی که تحملش نمی توان کرد. باری با توجه به شرایطی این چنین در ایران عجب نیست اگر بی رحمانه ترین و مستبدانه ترین شیوه های سحت اندیشی مذهبی را – در تن واحد یا جمع واحد- در کنار بنیاد گرایانه ترین شیوه های عرفانی بیزار ار هر گونه سخت اندیشی مذهبی در عشق به احدیت همدل و هم داستان ببینیم.

...

 

هدایت ، معماری زمان خودش را با بناهای اصفهان نصف جهان  مقایسه می کرد و می دید که نه ایرانی است نه اروپایی ؛ می دید که در هر ساختمانی ، هر پاره ای از بنا منطق ویژه ی خودش را دارد؛ ستونش یونانی است، سقفش ایرانی و پنجره هایش انگلیسی. "

(  بر مزار صادق هدایت ، یوسف اسحاق پور ، ترجمه ی باقر پرهام ، نشر آگه ، 1380 )  

 

 

***

 

 

کتاب در محاق

 

بالاخره اتحادیه ناشران هم  از سکوت به در آمد. این نامه حتی اگر سنگ روی یخ باشد باز جای شکرش باقی است  که البته کار از شکوِه  و شکایت  گذشته است. شخصا الان 8 ماه است که از رمان نفس تنگی  خبر ندارم. در کدامین لابیرنت است ؟ آنکه قرار است حکم به مجوز بدهد یا ندهد، کیست و چه می داند از سه سال شب نخوابی و عذاب الیم من نوعی و دیگران و دیگران. به هر حال سال 86  مالانده شد. چند ماهی دیگر منتظر می مانم. اگر خبری نشد از همه چیز می گذرم و متن کامل آن را می گذارم روی وب. چند شب پیش صدام حسین آمده بود به خوابم، عینهو اجل معلق. با هم سوار اسب بادپا شدیم و رسیدیم به زرده. گفتم : این مکان مجازی و واقعی رمانم است... بمباران شیمیایی سال 67 که یادت هست؟

به عربی پاسخ داد: کار من بود؟

گفتم: مگر تردید داری؟

گفت و گوی بیهوده و پر از نیش و کنایه ای  بود که آخر و عاقبتش به همان دخمه ی کذایی کشید.دو دستی گلویم را می فشرد و تکرار می کرد: لماذا کتبت ... لیش کتبت ؟

داد می زدم: نوشته ام اما می بینی که هنوز مجوز نگرفته...

 

  بله ، سردار گور به گور قادسیه ! هنوز مجوز نگرفته ، آرام بخواب که ديگران بیدارند.

 ***

ظلمات حاشیه، از گذشته

 

ورود به ظلمات در دار و دارين و داردروش.  شبي  بود كه مي دانم از ازل به همان لون وفضا بوده كه حالا هست . به نماد شب وتقلیل این پدیده به مفاهیم سیاسی ، کاری ندارم( رویکردهای نمادگرایانه فقط ادبیات را فرسوده و زنده به گور می کند). ظلمت آن جا ، همان ظلمت آغازین هستی بود؛ مادرانگی نشانه ها. در بازنویسی کتیبه خوان ویرانی ، داردروش  را از نو نوشته ام و آن اتاقی که بوف کور و مسخ را در سیزده  سالگی آن جا خواندم و هنوز هم در آن گنجه ی  قدیمی اش  این دو کتاب و بسیار کتاب های دیگر  دیده می شوند؛ موریانه زده و رطوبت کشیده.کتاب ها از آن فرود بود که سه سال پیش به بیماری یی سخت مسخ شد و در خاک داردروش آرام گرفت.  اگر او نبود کودکی من بی کتاب بود. آه اسفندیار مغموم / تو را آن به که چشم فرو بسته باشی.

 

سراب نيلوفر :

 

 هزار باره ديدن جايي كه همواره توهمي از هستي را به رخ مي كشد حسي گنگ و مبهم را فرافکنی  مي كند كه پیوستگی ای درونی با فضای وجود دارد. از این سراب و نیلوفر هایش قصه ها برساخته اند تا بدان جا که می گویند انگلیسی ها در جریان جنگ جهانی دوم ، جام جم را انداخته اند به این سراب. شاید. گاهی با خودم می گویم  چگونه مي توان از آن سراب و نيلوفرهايش نوشت وقتي خيال و واقعيت چنان به هم آميخته اند كه عين راز و رمز هستي اند . قراراست از آن عكس ها كه  گرفته ام كارت پستالي براي آينده بفرستم ؛ چه عبارت نا به هنگامي .شاید برسد به دست نیلوفر خانوم.

 

دارين :

 

از آن بالا اگر ظلمات كامل باشد فقط ستاره ها آشكارند.  چند تا درخت مانده از آن هفده تا كه از هر طرف مي شمردي اعداد جا به جا مي شدند ؟

درخت هايي سخت دورافتاده و غريب. دارين، حالا ديگر نه به اسطوره راه دارد نه به واقعيت. روزي روزگاري مي گفتند اين جا ، روي اين سنگ ها ، جا پاي خضرزنده  است و جن ها شب اول زمستان كنار  چشمه ي حاشيه ي كوه ، جشن مي گيرند ؛ جشن جن ها . لابد ورق بازی هم می کرده اند و بی بی و سرباز ها را می زده اند زمین.  با حال و هواي كودكي مي شد كارت پستال آن جشن در دست ، هلهله اي تمام عيار بر پا كرد . ( قصه ی این هم از مِرِگ را که در ویژه نامه مجله بایا منتشر شده بخوانید. داردروش آخر دنیاست آقای مالمیران. )

 حالا به علي مي گويم :مي بيني ، ظلمات است و خانه هاي داردروش با معماري بدوي شان كه متصل به ظلمات اند، يكي يكي فرو مي ريزند .

مي خواند. او شاعر وخواننده ای  تمام عياراست .همه اش می گفت : جا پای یک گربه را روی این سنگ ها می بینم. بعد شمال بی زوال را می خواند و دخیل می بست بر دختری چشم آبی از ایل سنجابی.

 

داردروش :

 

مکان ها همه شبیه هم اند اگر تفاوتی هست در جزییات است. به قول ناباكوف" اول و آخر زندگي هر آدمي را بر سنگ قبري پوشيده از خزه مي توان نوشت اما شرح جزييات لطف ديگري دارد" .

 

خانه هاي داردروش؛ درهای چوبی قدیمی، درهای جدید آهنی. پنجره هایی که فقط فارق فضای اندرونی و بیرونی اند؛ انباشته از ضرورت کارکرد و تهی از زیبایی.  از جهان معماري مدرن و پسا مدرن  نشانه اي در آن ها نيست . استبداد خشت و گل، همين است و تمام.

به علی گفتم : این همان در است  که به یک حیات (ط) مرده  باز می شود . چهار نسل در پس این در زندگی کرده اند و حالا نیستند  از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم.

گلین:

شبی با علی ونیما و هوشنگ  چند دوست دیگر به سرپل رفتیم و از آن جا به ده گلین که به قول علی، کاولی نشین است. وقتی رسیدیم که پیکانی در رودخانه افتاده بود و جنازه های سه کودک را بیرون آورده بودند. شب سراسر عجیبی بود از دیدن آن سنگ قبر های قدیمی و به خط کوفی تا سنگ قبر آنکه عاشقی تمام عیار بوده است؛ آناهید.از اروند هم آوازی حزین به گوش می آمد؛ آواز اساطیر.

از ما بنماند جز خیالی

وان نیز برفت پاره پاره

 

 

 

فرهاد گوران ۱۹ فروردين ۱۳۸۷  ساعت ۱۴:۴۰
? haft sin or sin لينک به اين پيام
 

 

 

                                                        

 

                                     

   

 

                                                                                

 

 

                                                                           

                                                                                       و ...

                                                                   هفت سین به روایت احمد نادعلیان

 

              با این سین ها بزرگ شده ایم اگر چه سین ی برای زندگی نمانده است. دور فلک چنان چرخیده که چرخ امثال من از چمر افتاده به قول همزبانانم. هفت ماه است که از مجوز نفس تنگی خبری نیست و این رمان همان است که نفسم را در این چند سال گرفته است.

                           ***

 

 

خانه ی کودک شوش، جایی است در جنوب همین تهران که بالایش چنان است و پایینش چنین. نوروز کودکان کار بود. آمده بودند تا عمو نوروز کذایی را ببینند و موسیقی بشنوند.در چهره های مبهوت شان، نشانه ای اگر بود از درد بود و من با خودم کلنجار می رفتم که تازه این تهران است و مرکز ثروت است و شعارهای پر آب و تاب انتخاباتی و برج های میلیارد تومانی.ظاهرا دلارهای نفتی حتی به چند خیابان پایین تر از مقر ریاست جمهوری نمی رسد چه رسد به آن جا که باید برسد. اهل گزارش نویسی نیستم اگر نه آن صد قطعه عکسی که گرفته ام صدها صفحه زیر نویس دارد .یاد کودکی خودم افتادم و پلکیدن در میان خاک و توز داردروش.

 

 و این خبر را هم در خانه ی کودک شوش شنیدم:

آمنه، دختر نه ساله در نخستین  روز بهمن ماه گذشته و در آستانه ی انقلاب شکوهمند، از خانه ای که عبارت از چهار تا دیوار و یک در شکسته است، بیرون می آید به قصد آمدن به کلاس قصه نویسی ِ شوش. عاشق قصه بوده و هنوز هم جملاتی از او بر دیوار خانه هست. در راه، گرفتار چند موتورسوار می شود. ربوده می شود ... پایان ماجرا هم را به سیاق گزارش های صفحات حوادث روزنامه ها می شود حدس زد؛ جسدش را روز بعد در بیابان های ری می یابند، خونین و مالین و مورد تجاوز قرار گرفته. مادرش می گوید " پدرش حبس ابد است. هنوز خبر ندارد." آمده بود برای دیدن  دست خط آمنه بر دیوار آن خانه. و لابد در این سیزده روز باید بنشینم و قصه ی او را بنویسم.

 

  

 

 

 

 

 و این عکس ها :

1

2

3

4

5

و مگر با گرفتن عکس زخم صورت آن بچه ی هفت ساله خوب می شود؟

 

فرهاد گوران ۲۷ اسفند ۱۳۸۶  ساعت ۱۴:۱۷
سال اشک پوری، سال خون مرتضی لينک به اين پيام

 

در واپسین ماه های 1996 ( دی ماه 75) شاهرخ در پاریس از احتمال سرطان خون خود آگاه شد. بی درنگ سه احساس به او دست داد:

نخست:" انگار با تنم بیگانه شده ام"؛

دوم:" نگرانی برای غزاله ... هنوز از نظر عاطفی و مالی خیلی به من وابسته است"؛

سوم:" دلواپسی  ِ"ِ نقشه های چندین و چند ساله و دو سه کار ناتمام؛ از جمله ادای دین به مادرم؛ فردوسی و مرتضی".

دو دین آخر را تا زنده بود ادا کرد، ولی دین مادر را اجل مهلتش نداد. کتاب مرتضی کیوان، به کوشش شاهرخ مسکوب در سال 1382 منتشر شد . بدرودش با فردوسی و شاهنامه را نیز با خون دل نگاشت ، و با آنکه مجال بازخوانی و غلط گیری اش را نیافت ، ارمغان مور ، جستاری در شاهنامه ( نشر نی ) چند ماهی پس از مرگ او از چاپ در آمد.

( از مقدمه ی سوگ مادر ، شاهرخ مسکوب ، به کوشش حسن کامشاد، نشر نی، 1386 )

 

 

  

 

                  مرتضی کیوان، احمد شاملو، نیمایوشیج ، کسرایی، ابتهاج

 

 

کتاب مرتضی کیوان هم ادای دین به این نام شکوهمند است و هم وداع مسکوب با گذشته ی حسرت بار خودش. مسکوب به زبانی که برانگیخته ی خود اوست از دوستی نوشته که " نگران زشت و زیبای ام بود" از دوستی که " در هیچ حالی از دوستانش نه غافل بود و نه  فارغ. حتی در آخرین لحظه های زندگی ، ساعت سه و نیم صبح روز بیست و هفتم مهرماه ، دمی پیش از رفتن به میدان تیر در پایان وصیت نامه اش پس از سپاسگزاری از مادر و همسر و خواهر ، آن را با این عبارت تمام می کند :" بوسه های بی شمار برای همه ی یاران زندگی ام". وقتی سحرگاه روز بیست و هفتم  مهرماه 1333 مرتضی کیوان را کشتند یک چنین دوستی را از ما گرفتند".

( به نقل از کتاب مرتضی کیوان، شاهرخ مسکوب، نشر کتاب نادر ، 1382 )

 

خواندن این کتاب می کشاندت به دهه های مضطرب بیست و سی این قرن سراسر فاجعه. می آوردت به دهه ی خونین و مالین شصت وهمه ی ده های خونین دیگر. نام مرتضی کیوان آمیخته به حضور کوتاه اما پای  ِ دار اوست. نخستین بار این نام را از زبان کسی شنیدم که نام او هم مرتضی بود . او هم رفت پای دار .

 

 

کیوان چنان که از نوشته ها و نامه های پراکنده اش بر می آید تازه در آغاز نوشتن بوده و بالیدن. اگر می ماند چه بسا همتراز نویسندگان نامی معاصر می شد. داشت و نداشت خود را به راه این و آن گذاشته و از خویشتن در گذشته است. در سال 1300 به دنیا آمده: " هنوز خود را نمی توانستم ادره کنم که پدرم بدرود زندگانی گفت و مرا در میان این همه درد و رنج زندگی تنها و بی یاور گذاشت". ( همان)

در 23 سالگی پا به تهران این پایتخت ویرانی و ویلانی  می گذارد. با روشنفکرانی آشنا می شود که غالبا دل در گرو سوسیالیسم و آرمان های بلند پروازانه ی آن دارند. به پیکار می پیوندد. چند سال بعد همراه حزب توده می شود و نویسنده ی نشریات آن.

مسکوب پست و بلند این دوران  ( خوشا به سعادت دوران هایی که آسمان پر ستاره تنها نقشه ی همه راه های ممکن است ...  / جورج لوکاچ ، نظریه ی رمان ) را در این کتاب و نیز کتاب کارنامه ی ناتمام( گفت و گو با بنو عزیزی) کاویده است. یاد آن دوست عزیز بهانه ای شده برای واکاوی جزییات ِ در میدان سیاست بودن و تجربه های متناقضش. کتاب مسکوب به دلیل نزدیکی حسی به روح زمانه و برخورداری از نثری زنده ، مجالی است برای خواندن و بازخوانی آن دو دهه.زندگانی مرتضی کیوان به قولی " انگشت نمک ، خروار نمک" است. مسکوب فقط یکی از دوستان فرهیخته ی اوست. در همین تاب مقالات و شعرهایی از پوراندخت سلطانی( همسر کیوان) ، نجف دریابندری، محمد علی اسلامی ندوشن، محمد جعفر محجوب، احمد جزایری ... و  احمد شاملو ، نیمایوشیج، نادر پور، سیاوش کسرایی، طبری و ... آمده است. نجف دریابندری که نخستین ترجمه اش از ویلیام فالکنر به یاری مرتضی منتشر شده ، گفته است:" صحبت کردن درباره ی مرتضی کیوان برای من آسان نیست. گمان نمی کنم برای هیچ کدام از دوستان او آسان باشد. چون این کار خیلی راحت ممکن است به نوعی روضه خوانی  لوس و سانتی مانتال مبدل شود و این درست خلاف حاطره ای است که پیش همه ی ما از کیوان باقی مانده است و هیچ کدام میل نداریم آن را مغشوش یا مخدوش کنیم". ( همان)

کیوان هم خواننده ی هوشیار فالکنر و همینگوی و داستایوفسکی بوده و هم  مبلغ مانیفست و نویسنده ی مقالات هنری، اجتماعی و مشخصا سیاسی؛ آن هم در زمانه ای که صادق هدایت از دست رجاله هایش به پاریس پناه می برد. نگامی که هدایت خودکشی می کند . مرتضی در نامه ای به م.ف.فرزانه می نویسد:" این فاجعه ی مرگ بزرگ ترین نویسنده ی قرون اخیر آن قدر بزرگ است که من باید فقط خاموشی را اختیار کنم. هر چیز گفته شود بر این فاجعه می افزاید. ( نامه های مرتضی کیوان، به کوشش م.ف. فرزانه.نشر تاریخ ایران، 1384 )

فرزانه به دوستی کیوان و فریدون رهنما اشاره می کند که کوتاه  اما اثر گذار بوده:" رفتن آقا فریدون از تهران مثل آن است که چرخ طیار یک کارخانه کنده شود".

 

کتاب مرتضی کیوان برای من هم خاطره ای خلق کرده که گفتن ندارد؛ آمیختن تجربه ی عاطفی، سیاسی و فرهنگی  انسان هایی که هر کدام چرخ طیار کارخانه ی فرهنگ معاصرند:" این خاطره را نگه می دارم برای خودم، برای تاریک ترین لحظه هایم  تا به یادش آورم بلکه روشن شوم".( پابلو پیکاسو درباره ی دیدن مودیلیانی نقاش  و رقص سرخوشانه ی  او به دَور مجسمه ی بالزاک گفته است.)

 

از عموهایت سخن می گویم

احمد شاملو

 

 نه به خاطر آفتاب  نه به خاطر حماسه

به خاطر سایه بام کوچکش

به خاطر ترانه یی

                          کوچکتر از دست های تو

 

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دریا ها

به خاطر یک برگ

به خاطر یک قطره

                           روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر دیوارها __ به خاطر یک چپر

نه به خاطر همه ی انسان ها __ به خاطر نوزاد دشمنش شاید

نه به خاطر دنیا __ به خاطر خانه ی تو

به خاطر یقین کوچکت

که انسان دنیایی است

 

به خاطر آرزوی یک لحظه ی من که پیش تو باشم

به خاطر دست های کوچک تو در دست های بزرگ من

به خاطر لب های بزرک من

بر گونه های بی گناه تو

 

به خاطر پرستویی در باد

هنگاهی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ

هنگامی که تو خفته ای

به خاطر یک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود می بینی

به خاطر یک سرود

به خاطر یک قصه در سرد ترین شب ها تاریک ترین

                                                                       شب ها

به خاطر عروسک های تو ، نه به خاطر انسان های بزرگ

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند ، نه به خاطر

                                                 شاهراه های دور دست

 

به خاطر ناودان هنگامی که می بارد

به خاطر کندوها و زنبور های کوچک

به خاطر جار بلند ابد در آسمان بزرگ آرام

 

به خاطر تو

به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند

به یاد آر

عموهایت  را می گویم

از مرتضی  

              سخن می گویم

***

 

/ هوای تازه / از عموهایت / 1334

 

 

 

فرهاد گوران ۱ اسفند ۱۳۸۶  ساعت ۱۴:۳۸
nimayoushij لينک به اين پيام
 

 

ققنوس

قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ي جهان،

آواره مانده از وزش بادهاي سرد،

بر شاخ خيزران،

بنشسته است فرد.

بر گرد او به هر سر شاخي پرندگان.

 

او ناله هاي گمشده ترکيب مي کند،

از رشته هاي پاره ي صدها صداي دور،

در ابرهاي مثل خطي تيره روي کوه،

ديوار يک بناي خيالي

مي سازد.

از آن زمان که زردي خورشيد روي موج

کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال، و مرد دهاتي

کرده ست روشن آتش پنهان خانه را

قرمز به چشم، شعله ي خردي

خط مي کشد به زير دو چشم درشت شب

وندر نقاط دور،

خلق اند در عبور ...

او، آن نواي نادره، پنهان چنان که هست،

از آن مکان که جاي گزيده ست مي پرد

در بين چيزها که گره خورده مي شود

يا روشني و تيرگي اين شب دراز

مي گذرد.

يک شعله را به پيش

مي نگرد.

 

جايي که نه گياه در آنجاست، نه دمي

ترکيده آفتاب سمج روي سنگهاش،

نه اين زمين و زندگي اش چيز دلکش است

حس مي کند که آرزوي مرغها چو او

تيره ست همچو دود. اگر چند اميدشان

چون خرمني ز آتش

در چشم مي نمايد و صبح سپيدشان.

حس مي کند که زندگي او چنان

مرغان ديگر ار بسر آيد

در خواب و خورد

رنجي بود کز آن نتوانند نام برد.

 

آن مرغ نغزخوان،

در آن مکان ز آتش تجليل يافته،

اکنون، به يک جهنم تبديل يافته،

بسته ست دم به دم نظر و مي دهد تکان

چشمان تيزبين.

وز روي تپه،

ناگاه، چون بجاي پر و بال مي زند

بانگي برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،

که معنيش نداند هر مرغ رهگذر.

آنگه ز رنج هاي درونيش مست،

خود را به روي هيبت آتش مي افکند.

 

باد شديد مي وزد و سوخته ست مرغ

خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ

پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.

     نيما يوشيج

     بهمن ۱۳۱۶

 

***

 

ققنوس ، نیمایی ترین شعر نیماست. در اوج  زبان  است و بیان حسی اش  نیز پیوسته با همزمانی آن  است، آن شورمندی و خیال خجسته ای  که دکتر ارانی را به راه جان دادن رساند و عشقی که گلوله بر قلب میرزاده عشقی نشاند، سر سودایی کسروی ودیگر افتادگان به مسیر مدرنیسم و  آن دنیای دیگر انسان ایرانی در این شعر نیما موج می زند. بهمن ماه سال 1316 است؛ هفتاد سال پیش است و گذار از سنت به مدرنیته  به فرمان ملوکانه  آراسته شده ، دستور قدرت چنین است اما وظیفه و کار ادبیات چیست ؟

آن فرمان ملوکانه ای که حتی ورق پاره های میرزاده ی عشقی را بر نمی تابد معلوم است که بنیادش چه بوده و اصلا از کجا آمده . گلوله بر قلبت می نشانیم خفه ات می کنیم  اما راه آهن هم برایت می کشیم. و این حکایت مکرر...

 

بر شاخ خیزران  بنشسته است فرد

 

نیما  اسطوره را احضار می کند. ققنوس او  بنشسته است فرد و این فردیت همان عنصری است که  همبسته با تاریخ و ملیت و قومیت ماست؛ فردیت مبتنی بر ساز و کار قدرت. این فردیت ، مکمل (supplement ) خطرناک جمعیت است. چنین است که ققنوس های مثالی تاریخ ما آن گاه که عارف و زاهد شده اند خویشتن خویش را برانداخته اند و هنگامی که در نقش مصلح و مبارز اجتماعی ظاهر شده اند، برانداخته شده اند. ققنوس نیما  در سپیده دمان تاریخی نوشته شده که قرار بود نقطه ی عزیمت ِ فردیت  به جمعیت و قدرت به دموکراسی  باشد. چنین نشد و نشده است.

باد شدید می وزد و مرده است مرغ

 

   ***

روژان دیروز عروسک های اش را خوابانده بود کنار خودش. رفتم که به لالایی  کودکانه اش گوش دهم. ناگهان گفت" نیا.نیا. اصلن نیا."

یک روز دیگر هم از مهد کودک می آوردمش خانه. کنار پارک لاله ، کلاغی نشسته بود روی درختی. گفت" آقا کلاغه بیا پایین ... هوا سرده."

تازه رسیده است به دو سالگی و چه می داند چه رنجی می کشیم.

فرهاد گوران ۱۹ بهمن ۱۳۸۶  ساعت ۱۴:۳۴
لينک به اين پيام
 

 

 

         در گارگاه محمدعلی بودن؛ گزارش روز یک شنبه

 

 

 

 

  چند تن در عكس هستيم و مابقي خارج از كادريم.نور كم بود و از دست دوربين بي فلاش هم جز اين بر نيامد.

 

یک شنبه ای که رفت مهمان کارگاه داستان محمد محمد علی بودم در کارنامه. خودش بود و دوستان جوان کارگاه و همه پر و پیمان.در این سال ها محمد علی از نوادر شخصیت های فرهنگی یی بوده که هرگز از نظرم نیفتاده.نه وارد جریان های رسمی فرهنگ شده و نه سکوت پیشه کرده. پیوسته دستی در کار رنگین و سنگین خود و دستی در همراهی با دیگران داشته است.از این همراهی بسیار می توان گفت. از تجربه ی خودم بگویم. در سال 76 که یاد باد آن روزگاران یاد باد، محمدعلی ویژه نامه ی "داستان آدینه" را منتشر کرد که در نوع خود حادثه ای بود در آن فضای مه آلوده و هیچ در هیچ ادبیات و فرهنگ.به نظرم از همان جا بود که نخستین نشانه های گرایش به قصه نویسی پسامدرنیستی در میان نسل جوان برجسته شد و حتی رضا عامری هم مقاله ای در این باب نوشت که نمی دانم منتشر شد یا نشد. قصه ی " داستان های نانوشته ی کتاب من" در همان ویژه نامه درآمد و بعدها با ضمایم آدینه ای اش به کتاب " افسانه ی رنگ های دونادون" راه یافت.چند روزی پس از انتشار آن ویژه نامه به دفتر آدینه رفتم و برای نخستین بار محمدعلی را از نزدیک دیدم. نشسته بود پشت میزی که آن ورش علی باباچاهی داشت سیگار می کشید.

 در آخرین شماره مجله ی کارنامه، قصه ای از من چاپ شده با عنوان " سرخهلیژه". وقتی محمد علی آن را خواند، گفت" کاش پیش از انتشار آن دو کتاب این نوع کارهات را منتشر می کردی".راست و درست هم می گفت اما چه کنم که دوم سوم آنچه نوشته ام مجال خواندن هم نیافته چه رسد به انتشار.(  چند وقت پیش ، به گوش خود شنیدم که یک ناشر می گفت "کتاب ... را که در واقع ترجمه ای از یک فیلمنامه است ساعت 8 صبح به ارشاد بردم و همان جا نشستم تا شد ساعت 13 و برگه ی مجوزش را تحویلم دادند!"

آن وقت رمانی که من ایرانی بلا دیده در چندین و چند سال به هزار مکافات با تم اصلی بمباران شیمیایی دهکده ی بلادیده تر زرده نوشته ام 6 ماه است در انتظار مجوز مانده.)

 

 

القصه، قرار بود در کارگاه کارنامه درباره ی ابرداستان و ابرمتن حرف بزنم که کمابیش زدم. محمد علی در آغاز گفت" فرهاد گوران دو تا کتاب دارد و این کتاب ها در حدی هستند که در آن سال هایی که منتشر شدند بحث های خاص خود را به وجود آوردند..."

او سپس از من خواست که " شروع کنم"  و این هم گزارشی از آنچه گفتم و شنیدم:

 

 

دفتر اول " افسانه رنگ های دونادون" نخستین کاری است که منتشر کرده ام؛ قصه ای، شعری ، روایتی. به سوی نوشتن تجربه ای خصوصی رفته بودم که شدیدا عاشقانه بود . تک گویی خودم با خودم بود که دفتر دومی هم دارد و به نوعي نعل وارونه و نقيضه ي دفتر نخست است که در همان سال 77 نوشته شد اما هنوز در بایگانی کارهایم مانده است.دفتر دوم دونادون، از پيدا شدن جنازه ي محمد مختاري در بيابان هاي شهر ري آغاز مي شود و ...   رمان کتیبه خوان ویرانی هم در فاصله ی سال های 80 تا 82 نوشته شد و سال 83 درآمد آن هم چه درآمدنی. سه فصل کلیدی آن مجوز نگرفت و به هم ریخته شد. در همان سال این رمان را به صورت ابرداستان ( hypertext fiction)  اجرا کردم و آن سه فصل را هم که از آن می ترسیدم از نو نوشتم.به گمانم این نخستین کاری بوده که در زبان فارسی به صورت ابرمتن( hypertext) اجرا شده و نشانه ی گذار از ساحت کتاب به فضای وب در این زبان است. در این گذار به دنبال تمهیداتی بودم که پیونداری( linking) را جایگزین طرح و توطیه ( plot) کنم.اگر کتاب را خوانده باشید دیده اید که در صفحه ی 81 روایت کتیبه ی بیستون به زبان انگلیسی آمده و زیر کلمات کلیدی آن خط کشیده شده است. این صفحه را در ساختار کتاب نمی شود اجرا کرد مگر با ارجاع به حاشیه ( هامش؟) و یا چندگانه شدن خطوط روایت. همین طور است صیرورت ( ناوبری/ navigation ) دیگر فضاهای روایی رمان. اکنون هر دو صورت ( کتاب/ ابرمتن) کتیبه خوان در دسترس است اگر چه به صورت حرفه ای برنامه نویسی بلد نیستم و همین ندانستن کار دستم داده است. آنچه در آغاز از صورت ابرمتنی کتیبه خوان می خواستم، گشایش و پیمایش آغاز و پایان های چندگانه برای آن و اجرای پیونداری بود. باید می دیدم که برساختن روایت در بیرون از ساختار کتاب به کجا می انجامد. این انجامیدن را پی گرفتم و رسیدم به نهاده ی نخستین "تاریکخوانه ی ماریا مینورسکی" که البته هنوز بسی جای کار دارد و ایده ی بنیادی اش در نیامده. البته به دنبال این هم نبوده ام که مثلا اثری چند رسانه ای بنویسم که خود حدیث دیگر است. چند رسانه ای شدن  و  ابرداستان شدن  دو مقوله ی متفاوتند و این دو را نباید با هم خلط کرد.ضمن اینکه رفتن به سمت بازی و گیم های رایانه ای هم اساسا از جنس دیگر است که شخصا علاقه ای به آن ندارم. اگر قرار است بازی کنم ترجیح می دهم بروم با دوستان شطرنج يا هفت کثیف بازی کنم که لذتش چند برابر است. به هر حال در تاریکخوانه... دو عنصر پیونداری و عدم قطعیت برجسته شده و منتقدان این نوع کار باید ببینند که اتفاقی افتاده یا نه. چه بسا اصلا عرض خود برده باشم که از من بعید نیست!

 

در این سال ها دو رمان و مجموعه ای از قصه هایم را هم فراهم کرده ام که رمان " نفس تنگی؛ خروسخوان زرده" چندماهی است در انتظار مجوز است و اتفاقا این رمان به نوعی بازگشت نویسنده از فضای وب به ساحت کتاب است و روی مرز سیال کاغذ و  وب ( فضای مجازی) نوشته شده. تجربه ای است که با سه سال جان کندن و چشم ساییدن بر این صفحه ی روشن به دست آمده .

 

 

و اما در چند سال گذشته، پیگیر مقولات نظری و فنی ابرمتن هم بوده ام. سال 84 به همراه دوستی ، کتاب " نظریه ی ابرمتن " جورج .پی.لندو را ترجمه کردیم که در برگیرنده ی این نام ها و مقالات است:

- ایپسن آرسز: روایت غیر خطی و نظریه ی ادبی

- یلولیس داگلاس : پیوستار و عدم قطعیت در روایت های برهم کنشی

- چارلز اس: ابرمتن ، دموکراسی و هابرماس

- دیوید کلب: سقراط در لابیرنت

- استوارت مولتروپ: ریزوم و مقاومت، ابرمتن و رویاهای فرهنگ جدید.

 

این کتاب را سال گذشته به ناشری سرشناس سپردم و پذیرفت که چاپش کند اما کمی بعد به یک دلیل ساده و شاید هم پیچیده پشیمان شدم .بوطیقا و نظریه ی ابرمتن چنان که مثلا در زبان انگلیسی شکل گرفته، حامل و محمل واژگانی نوساخته و نوپدید است که درآوردن آن به زبان فارسی کاری است نه چندان ساده. پس از ترجمه ای بی ربط و غلط انداز چه حاصل؟ به نظرم تولید ابرمتن اگر در زبان فارسی  جدی گرفته شود کم کم فضای زبانی آن هم پدید می آید. یک تنه یا چند تنه اگر به سراغ این لابیرنت بروي ، طناب آردیانه را هم در دست داشته باشی، گریزی نیست جز فروافتادن. اگر قرار باشد با گفتمان و نظریه های ابرمتن هم  همان کنیم که مثلا با فلسفه ی هایدگر و دریدا و فوکو کرده ایم که واویلا دارد. این است که عجالتا از خیر ترجمه و برگردان گذشته ام و رفته ام به سراغ متون